نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ٩:۱٧ ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
حال دنیا را چو پرسیدم از فرزانه ای
گفت یاباد است یا خواب است یا افسانه ای
گفتمش احوال عمرم رابگوتاعمرچیست
گفت یابرق است یا شمع است یا پروانه ای
گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند
گفت یا مست اند یا کورند یا دیوانه ای
نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ۱:٤٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
درختی که منم
برگ هایش را ریخت
تا تو
ماه را از میان شاخه هایش
تماشا کنی ...
نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ۸:۳۱ ق.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
بیا تا متفاوت باشیم
نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
هرانسان ِ واقعی ، در زندگی ، پایبند به اصولی ست که باتهدید وتطمیع وتمسخر، ازآن اصول ، منحرف نمی شود...
_ اگربتوانی ، به سادگی وصفای یک کودک ، اعتقادی خالصانه داشته باشی به اینکه دنیا باتوآغاز نشده وباتو به پایان نمی رسد، دیگر مشکل چندانی برای تو – که بارسنگین ِ آن همه رؤیا وآرزو راشب و روز به دوش می کشی- باقی نخواهدماند؛ وهمین اعتقاد، تو را موّظف می کند که آرزوهای به انجام نرسیده امّا گرانقدر خودرا به فرزندانت وفرزندانِ سرزمینت وفرزندان جهان بینی ات بسپاری ...
اگراین چرخ ، بعداز من وتو ، خواهد چرخید – که بی شک خواهد چرخید
بگذار دلیلی یا دلائلی برای خوب چرخیدن دراختیارش بگذاریم .
یادت باشد!
همه ی آرزوهای بزرگ ، متعلق به من وتو نیست تا بخواهیم به همه ی آنها ، یکجابرسیم وچیزی برای آیندگان نگذاریم .
دنیای بی آرزو ، دنیای خوف انگیزی ست
وانسان بی آرمان ، انسانی حقیر، بسیارحقیر، وبسیارحقیر ...
: باید ایستاد؛ بدون تزلزل ، بدون شک ، وبدون اضطراب ...
باید ایستاد؛ حتی اگر زانوها قدری بلرزد، شک قدری نفوذ کرده باشد، واضطراب ، نیز ، ناگزیر، قدری ...
اصل ، درهرشرایطی ، وبه هرشکلی، ایستادن است؛ چراکه دوام درایستادگی، به هرحال، شکل وشرایط را، به سود انسان ایستاده تغییر خواهد داد...
_ ... بیا تصمیم بگیریم ، تصمیم خیلی جدّی ،
که سه روز، فقط سه روز دروغ نگوییم؛
هیچ نوع دروغی نگوییم، به هیچ عنوان، به هیچ صورت،
به هیچ دلیل وبهانه ، به هیچکس ...
فکرمی کنم بعداز این سه روز، خیلی چیزها
درست بشود، ویا کاملاً خـراب .
یعنی مسلماً دیگرچیزی به این صورت نیمه ویران ِ
تهدیدکننده ی عذاب دهنده ، باقی نخواهد ماند...
(البته منظوراین نیست که به بازپرس ها راست بگویی .
راست گفتن به آنها، دروغ گفتن به تاریخ است . )
نویسنده :
اهالی موگرمون - ساعت ٤:٥٤ ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
عزیزمن !
خوشبختی ، نامه یی نیست که یک روز، نامه رسانی
زنگِ در خانه ات رابزند وآن رابه دستهای
منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی ست ازیک تکه خمیر
نرم ِ رنگین ِ شکل پذیر...
به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ...
امّا یادت باشد که جنس ِ آن خمیر، باید ازعشق وایمان باشد
نه هیچ چیز دیگر ...
نادر ابراهیمی